امروز: ۰۷ آذر ۱۴۰۰ -
کد خبر: ۱۲۰۷۷۳
۲۹ مهر ۱۴۰۰ - ۱۳:۴۵
به بهانۀ دهمین سالگرد سقوط و قتل حاکم بلامنازع لیبی
آیا به خاطر آشفتگی‌های 10 ساله باید به قذافی به مثابه نوستالژی نگریست و از رفتن او متأسف بود؟ نه! دیکتاتورها اکسیژن هوا را می‌مکند و در غیاب هوای آزاد و اکسیژن لازم برای حیات خود نیز از نفس می‌افتند. سرنوشت قذافی و آن چوب یا خنجر اما این پایان را به فجیع‌ترین شکل ممکن رقم زد.
در دهمین سالگرد قتل فجیع معمر قذافی رهبر لیبی در 28 مهر 1390 خورشیدی (20 اکتبر 2011) حین فرار و احتمالاً ترک کشوری که دهه‌ها (42 سال) حاکم بلامنازع آن بود، می‌توان پرسید آیا پس از آن لیبیایی‌ها به دموکراسی رسیدند؟ 

چه کسی قذافی را کُشت؟/ کابوس آشفتگی به جای رؤیای دموکراسی

  یا به صلح، عدالت و رفاه رسیدند؟ مگر مهم‌ترین خواست‌های جنبش‌ها و انقلاب‌ها همین چهار فقره نیست: آزادی، عدالت، امنیت و رفاه؟ پس چگونه است که اکنون نه امنیت دارند، نه آزادی، نه رفاه و نه عدالت؟ یا دارند و ما خبر نداریم؟! و اگر خبر نداریم به خاطر آن است که دولت واحد ندارد و در طرابلس و بن‌غازی و جاهای معدود دیگر جُدا‌جُدا دارند زندگی خود را می گذرانند و کشتن همدیگر یا از قبایل دیگر نیز لابد بخشی از همین زندگی است.

   اگر چنین است آیا قیام و برانداختن قذافی - اخ‌القائد- خطا بود یا همچنان باید زیر سیطرۀ او روزگار می‌گذراندند؟

   چه شد که از خیمه‌های گونه‌گون کاخ باشکوه خود در طرابلس از تونلی تنگ و تاریک در شهر «سِرت» سر درآورد و با چوب و چاقو به جان او افتادند و توهین‌آمیزترین رفتار ممکن (که با تکه چوب یا خنجری با بدن او صورت پذیرفت) نقطۀ پایان زندگی مردی شد که خدایگان‌گونه می‌زیست و حکومت می‌کرد؟

   30سال قبل از آن اوریانافالاچی در پایان مصاحبه از قذافی پرسیده بود «آیا به خدا اعتقاد دارید؟» و سرهنگ، خشم‌گینانه چنین واکنش نشان داد که چرا چنین سؤالی طرح می‌کند در حالی که می‌داند مسلمان است و خبرنگار زیرک در توضیح گفت: آخر، حس می‌کردم خود را خدا می‌دانید!

  حکومت مطلق بی‌هیچ پاسخ و توضیح و کنترل و مشارکت بر سرزمینی وسیع و بیابانی با شهرهای معدود و فاصلۀ فراوان میان آنها درعین برخورداری از ذخایر نفت و جمعیت‌کم در شمال آفریقا و در همسایگی دریای مدیترانه، به معمر قذافی این امکان را داده بود که رؤیا‌پردازی کند و در حالی که مدعی بود هیچ مسؤولیت حکومتی ندارد و نظام لیبی را با کشورهای دیگر جهان نباید مقایسه کرد اما عملا همه‌کاره باشد به گونه‌ای که وقتی نام لیبی را می‌شنیدی هیچ نام دیگری به ذهن متبادر نمی‌شد.

  در گرماگرم بحرانی که قذافی تصور نمی‌کرد بپاید و موجب سقوط او شود کریستین امان‌پور خبرنگار ایرانی - آمریکایی با او مصاحبه کرد و کوشید خاطره گفت‌و‌گوی فالاچی را تازه کند و وقتی قذافی ادعا کرد او حاکم نیست، پرسید پس چرا همه جا حضور دارید و چرا در اجلاس سران در سازمان ملل شما شرکت می‌کنید؟

   با این همه از جنس دیگر رهبران عرب نبود. در برابر آمریکا و عربستان سعودی سر تسلیم و تعظیم، خم نمی‌کرد و در جنگ ایران و عراق هم کنار ایران ایستاد و اوایل و مطابق روایت محسن رفیق‌دوست، موشک رایگان هم به ما می‌داد.

  سرهنگ، یک موجود متناقض بود. لباس‌های عجیب و غریب می‌پوشید و در این دنیا بیش از هر موضوع دیگر به زنان و دختران علاقه داشت به گونه‌ای که یک گارد ویژه از دختران جوان برای خود تشکیل داده بود که به دلایل سنی مدام نو می‌شدند و اگر تنها بخش‌هایی از کتاب «حرم‌سرای قذافی» اثر آنیک کوژان که با ترجمۀ بیژن اشتری به پارسی برگردانده شده نیز راست باشد نقاب از چهرۀ مردی برمی‌دارد که دوست داشت به عنوان رهبری انقلابی و مسلمان در سیمای پیامبران و مصلحان در نظر آید.

چه کسی قذافی را کُشت؟/ کابوس آشفتگی به جای رؤیای دموکراسی

   همین تناقض‌ها سبب می‌شود احساس متفاوتی به او داشته باشیم. تا می‌خواهی او را دیکتاتور بخوانی باید به یاد‌آوری در لیبی قبیله‌ها تعیین کننده‌اند و در قبیله هم حرف اول و آخر را رییس قبیله می‌زند. اگر بخواهی او را رهبری آزادی‌بخش بدانی یاد رفتار او با امام موسی صدر می‌افتی که دیگر شکی باقی نمانده هر اتفاقی برای او رخ داده در خاک لیبی بوده و گفته می‌شود در پی بحثی طولانی با رهبر ایرانی تبار شیعیان لبنان او را برای رهبری جهان عرب، رقیب خود و مزاحم احساس می‌کند و تصمیم به حذف او می‌گیرد.

   تا می‌خواهی مانند صدام حسین بدانی به یاد می‌آوری که با دیکتاتور عراق، همراهی نکرد. قذافی شبیه هیچ دیکتاتور دیگری نبود و به همین خاطر نگاه به او متفاوت است اگرچه دیکتاتورها در یک وجه، مشترک‌اند و آن هم این است که اکسیژن هوا را می‌مکند و نمی‌گذارند نفس بکشی و مردمان برای آن که بتوانند نفس بکشند و نه الزاماً برقراری حکومت دموکراتیک با مدل غربی او را برمی‌اندازند و اگر بعد گرفتار می‌شوند یا گرفتارتر به این معنی نیست که جای درست و حق نشسته بودند.

  قذافی اگر در پی تسری موج بهار عربی از مصر و تونس به لیبی دست به سرکوب مردم خود نمی‌زد و اگر اشتباه حسنی مبارک در تلاش برای انتقال قدرت به فرزند خود در نظامی به ظاهر غیر‌سلطنتی را تکرار نمی کرد، شاید به این سرنوشت دچار نمی شد.

   یک روایت اما این است که کاروان او را که داشت از مهلکه می‌گریخت نیروهای ناتو و مشخصا فرانسوی‌ها شناسایی کردند و به خاطر بمباران آنها قذافی و همراهان به تونلی پناه بردند و در آن میانه جوانکی سررسید و سرهنگ را با آن وضع فجیع کشتند تا بسیاری از اسرار برملا نشود چون اهل رشوه و هدیه‌های کلان بود و با برخی سیاست‌مداران اروپایی خاصه در ایتالیا و فرانسه نرد عشق می‌باخت.


   قذافی برای آسوده خاطر ساختن غرب از فعالیت‌های اتمی  تمام تجهیزات هسته‌ای را بار کشتی کرد اما باز رضایت ندادند و کمر به حذف او بستند. می‌توانست رفتارهای دیگری پیشه کند تا ایران مانند سوریه حمایت کند اما جدای مانع امام موسی صدر، تهران به لیبی دیگر اعتماد نداشت.

   این سطور نشان می‌دهد که حس متفاوتی در قبال قذافی دارم و نمی‌توانم او را مانند حسنی مبارک یا صدام حسین بدانم چون جاذبه‌ها و خدماتی هم داشت اما حس خدایی هر بشر دوپایی را به انحطاط می‌کشد و قذافی هم چنین شد چندان که می‌پنداشت «کتاب سبز» او که حاصل توهمات و تخیلات او و گاه بیان نکته‌های بدیهی به مثابۀ کشفی بزرگ بود مقدس است.

  در همان مصاحبه قذافی از فالاچی می‌پرسد: کتاب سبز را خوانده‌اید؟ به گونه ای از کتاب سیر سخن می گفت که انگار کتاب مقدس است. خانم خبرنگار پاسخ می‌دهد: همان که به اندازۀ کیف لوازم آرایش من است و سرهنگ را تحقیر کرد اما چنان که گفته شد از گفت و گو با زنان لذت می‌برد. با این حال این مکالمه نشان می‌دهد به دو دنیای متفاوت تعلق دارند.

   یکی از دوستان که سال‌ها پیش در لیبی با سفارت ایران یا رایزنی فرهنگی همکاری داشت خاطرۀ جالبی از او نقل می‌کرد و می‌گفت در دیداری پرسید کدام شما از تاریخ و فرهنگ و تاریخ صدر اسلام سر در می‌آورید و من دست بلند کردم و گفت: شما بمانید. میهمان من. گفتم پروتکل‌های سیاسی اجازه نمی‌دهد. با سفیر تماس گرفتند و او اجازه داد. قذافی گفت می‌خواهیم با هم بحث کنیم و دیدگاه شیعیان دربارۀ «معاویه» را به چالش کشید و گفت: چرا این قدر با «خال‌المؤمنین» مشکل دارید و اندک اندک می‌ترسیدم که به سرنوشت امام موسی صدر دچار شوم اما به سفارتخانه اطلاع دادم تا در جریان باشند و بحث جدی درگرفت و علاقۀ شدیدی نشان می‌داد بر سر مسایل تاریخی بحث کند و ساعت ها به طول انجامید و گفتارها و رفتارهای متفاوتی با تمام سیاست‌مداران داشت. این خاطره جایی ثبت نشده و با آنچه در کتاب «در خیمۀ قذافی» از زبان یکی از نزدیکان او آمده هم متفاوت است.

    
   او هم می‌گفت نمی‌دانستی با یک سیاست‌مدار روبه رویی یا یک نظامی. یک مسلمان واقعی است که عاشقانه نام پیامبر را بر زبان می‌آورد یا مثل معاویه زیرک است یا دیوانه‌ای است که یک کشور و سرزمین وسیع و میلیاردها دلار پول بی‌زبان در دست اوست یا قاتل امام موسی صدر است یا وقتی علیه آمریکا و عربستان صحبت می‌کند یک قهرمان است و واقعا گیج شده بودم.

   هر چه بود اما پایان فجیع زندگی معمر قذافی نشان داد که دیکتاتورها نه به دیگران که به خودشان نیز رحم نمی‌کنند و مصداق این سخن شاعرند: «چنین که دست تطاول به خود گشاده، من‌ام!»

   لیبی، امنیت و رفاه داشت و معترضان می‌پنداشتند که دو ضلع دیگر (عدالت و آزادی) را با برانداختن قذافی به دست می‌آورند اما از نابخت‌یاری‌های جهان سوم همین است که وقتی از این مربع (امنیت، رفاه، آزادی و عدالت) یک یا دو ضلع را داری و در پی بقیه هستی یا به آنها نمی‌رسی یا آنچه را که داشتی نیز از کف می‌دهی!

   چندان که ایرانیان پیش از انقلاب مشروطه امنیت داشتند و در پی عدالت و آزادی برآمدند تا به رفاه برسند و به خاطر تبعات جنگ اول جهانی امنیت را هم از دست دادند و رؤیای آزادی و عدالت را فروگذاشتند و به رضاشاه تن دادند تا امنیت بیاورد. انگار که در جهان سوم، این چهار (امنیت، عدالت، آزادی و رفاه) قابل جمع نیست و لیبی هم از این قاعده مستثنا نشد و می‌خواست در کنار امنیت و رفاه به آزادی و عدالت برسد اما آن دو را هم از کف داد.

   با این همه آیا باید به قذافی به مثابه نوستالژی نگریست و از رفتن او متأسف بود؟ نه! دیکتاتورها اکسیژن هوا را می‌مکند و در غیاب هوای آزاد و اکسیژن لازم برای حیات خود نیز از نفس می‌افتند. سرنوشت قذافی و آن چوب یا خنجر اما این پایان را به فجیع‌ترین شکل ممکن رقم زد. قذافی را آن جوانک شورشی نکشت. سرهنگ را خود او کشت. اگر حداقلی از مناسبات کلاسیک نیز حاکم بود قتل نباید به سقوط بینجامد و تا موج بهار عربی به لیبی رسید تدبیری نشان می‌داد و همین البته نشان می‌داد پیش از آن که کشته شود افتاده بود.

 قذافی در میان انقلابیون ایران، هم دوستان و هم دشمنانی داشت. دشمنی ها به خاطر این بود که او را رباینده امام موسی صدر می‌دانستند. چهره‌هایی چون محمد منتظری و جلال‌الدین فارسی اما با او دوستی شخصی داشتند.

  این اشاره هم خالی از لطف نیست که پس از انتشار خبر قتل قذافی، پسام تسلیتی در روزنامۀ اطلاعات با امضای «بهمن رضاخانی» از دوستان نزدیک آیت‌الله طالقانی خطاب به جلال‌الدین فارسی منتشر شد. ماجرا به ظاهر ربطی به معمر قذافی نداشت و می‌توانست یک پیام تسلیت ساده باشد که همه روزه در رسانه‌ها خطاب به مصیبت‌دیدگان درج می‌شود. اما بهمن رضاخانی برادر کسی است که در مهر 1371 و 19 سال قبل از آن در طالقان با گلوله‌های جلال‌الدین فارسی به قتل رسیده بود و در طول دادگاه های سه گانه سه نوع حکم برای او صادر شد: عمد، شبه عمد و غیر عمد. پیامی که بعد از چاپ، مشخص شد طعنه آمیز است و ناظر به مرگ رهبر لیبی و نه یک پیام عادی: «جناب استاد جلال‌الدين فارسی/ فقدان دوست گرامی و مَحرم و مورد افتخارتان را به شما تسليت می‌گويم. بهمن رضاخانی».

  مراد تسلیت طعنه‌آمیز گوینده از «دوست گرامی و مَحرم و مورد افتخار» و فقیدِ جلال‌الدین فارسی کسی نبود جز معمر قذافی!     

  5 سال بعد جلال‌الدین فارسی به خبرگزاری فارس گفت:  

 «آقای موسی صدر قبل از پیروزی انقلاب که من در لبنان حضور داشتم و انقلابیون دور من بودند نه دور او، با شاه رابطه خوبی داشت. ایشان می‌گفت که ما باید با مسیحیان متحد شویم و یک آخوند به کلیسا برود و یک کشیش نیز در مسجد پیش‌نماز شود.

   وقتی چنین حرفی را زد باید علیه او قیام می‌شد. ایشان باید به خاطر این حرف کشته می‌شد اما ما دیدیم که ارزشی ندارد هرچند قذافی او را کشت. قذافی به نهضت‌های انقلابی و ضد استعماری کمک می‌کرد اما هر چه امام موسی صدر اقدام می‌کرد به او کمک نکرد وقتی او را دعوت کردند او به آنجا رفت، من آنجا مراوده و از همه جزئیات اطلاع داشتم و در‌‌ نهایت او را کشتند.»

   او درباره رهبر سابق لیبی هم گفت:  «قذافی مرد بزرگی بود و رابطه داشتن با او یک افتخار است. شما دیدید که چه کسانی قذافی را کشتند؛ همان نیروهای غربی و استعماری. دیکتاتور بود اما حالا که او را کشتند حکومت لیبی به چه وضعیتی دچار شده است؟»

   از بازی های روزگار این که معمر قذافی متولد روستایی به نام «جهنم» در حوالی شهر «سرت» بود اما جهنم واقعی را در لحظه‌های جان دادن در همان حوالی دید و کارهایی چون ساخت رودخانۀ مصنوعی 30 میلیارد دلاری در دل بیابان به داد او نرسید.

مطالب مرتبط
نظرات شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
صدای «ابی» سرعت رانندگی را افزایش می‌دهد؟! صحبت‌های دانشجویانی که امروز از چین برگشتند نصیریان: وقتی مهرجویی گفت بیا، دویدم رفتم / فیلم فیلم/ صحنه های سانسور شده بازی ایران_اسپانیا فیلم/ زیباترین گل های جام جهانی تا این لحظه امیرعباس کچلیک: ماهی ۵۰ میلیون درآمد دارم اشک ها و لبخندهای فینال لیگ قهرمانان عمل جراحی بهداد سلیمی با موفقیت انجام گرفت+ویدیو مراسم حرکت میلیونی عاشقان حرم اباعبدالله الحسین(ع) + فیلم همایش شیرخوارگان حسینی + فیلم