امروز: ۲۱ تير ۱۳۹۹ -
کد خبر: ۱۱۶۱۷۵
۱۳ دی ۱۳۹۸ - ۱۵:۱۰
دست‌شان وقتی در میدان جنگ به او نرسید، پای‌شان وقتی از بودن‌ او می‌لرزید، خواب‌شان وقتی از حضورش آرام نبود، چاره‌ای نیافتند جز کشتن در نیمه‌شب، خارج از میدان نبرد؛ «عجزِ بشر است این فجایع».
تیترامروز،اشکان جهان‌آرای:چند سال است پیش از این که ۱۳ دی فرا برسد، ذهنم به دفتر شعرهای نیما یوشیج گره می خورد؛ به سالروز رفتن‌اش. هر سال نوعی احساس وظیفه به من تلنگر می‌زند که باید از سردار شعر نو و شاعر کم‌نظیر مازندران در حد وسع داشته‌های فکری‌ام چیزی بنویسم. از چند روز قبل ذهنم درگیرش می‌شود و نیما می‌خوانم. گردش ایام امسال 13 دی 1398 را به جمعه گره زده است؛ بهانه‌ای می‌شود برای این که از نیما نوشتن را به جمعه موکول کنم. جمعه‌ای که «در شبِ سردِ زمستانی» با خبری بغض‌آور و خشم‌ساز آغاز شد. از نخستین ساعتش به قول نیما «شبِ شومِ وحشت‌انگیز» می‌شود و خبری تلخ و دردناک «خواب در چشم ترم می‌شکند.»
فضای مجازی پر است از تصاویر سردار قاسم سلیمانی؛ شهادت‌اش را تبریک می‌گویند. چهره‌اش را در ذهن مرور می‌کنم؛ و شهامت و خاص بودن‌اش را؛ صمیمیت‌اش را؛ جسارت و انسانیت‌اش را. در ذهنِ پر از شعرهای نیمایی‌ام، با هر وجهه‌اش شعری از نیما به تصویر او الصاق می‌شود. کسی که «بود دشمن به سوی او نگران»...
هنوز در جدالم با این که خبر درست است یا نادرست؟ می‌خواهم نادرست باشد تا برای نیما بنویسم. اما با تصویر شعرهای تازه مرور کرده‌ام از دفتر نیما، حاج قاسم را می‌بینم. انگار باید امروز سردارِ وطن را در جمله‌ها و بیت‌های سردارِ شعر بیابم.* او که این سال‌ها مثل «یک سنگرِ باقی مانده / دشمنان را زِ برابر رانده» و حالا همه از شهادت‌اش می‌نویسند و سخن می‌گویند. از آرزویی که به آن رسید و سرآغاز فصلی جدید از مبارزه شد.
 دست‌شان وقتی در میدان جنگ به او نرسید، پای‌شان وقتی از بودن‌ او می‌لرزید، خواب‌شان وقتی از حضورش آرام نبود، چاره‌ای نیافتند جز کشتن در نیمه‌شب، خارج از میدان نبرد. «عجزِ بشر است این فجایع»؛ بی آن‌که یادشان باشد او می‌گفت کسی که ما را از کشتن بترساند مثل این است که به ما مدال می‌دهد؛ «او نشان از روزِ بیدارِ ظفرمندی است...»
یادشان رفت از این که با هم‌رزمانش نرفته بود بغض داشت. حرف‌اش این بود که «هم‌سال‌های من، پروانگان شدند / جستند از این قفس، گشتند دیدنی»...
به این فکر می‌کنم که می‌توانست کارمند آب‌وفاضلاب بماند و مدیری دولتی باشد. می‌توانست جنگ را رها کند و به دانشگاه برود. می‌توانست به جای جدال با اشرار و قاچاقچیان، در اتاقی بنشیند و بشود مدیری که پاداش و مزایای چند ده میلیونی دریافت کند. سر فرصت هم فرزندانش را به بهانه تحصیل به اروپا و امریکا بفرستد. می‌توانست در جبهه‌های خارج از مرزها خدمت نکند. اصلا می‌توانست چند سال پیش پایان خدمت‌اش را باشکوه جشن بگیرد و باقی عمر را در آرامش بگذراند. اما برای او باورِ «وطنم را همیشه دارم دوست» مختصات زمان و مکان را شکل می‌داد.
 سردار اهل شعر خواندن بود؛ صدایش را شنیده بودم که از مولانا با بغض می‌خواند: «رقص و جولان بر سر میدان کنند / رقص اندر خون خود مردان کنند /  چون رهند از دست خود دستی زنند / چون جهند از نقص خود رقصی کنند»؛ اما نمی‌دانم نیما هم می‌خواند یا نه! هر چند تردید ندارم که حاج قاسم حتما «آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید / یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان...» را درک کرده بود؛ او «تو را من چشم در راهم‌...» را، «خشک آمد کشتگاه من / در جوار کشت همسایه...» را شنیده بود که در «شب دراز و تاریک»، بارانی شد بر کِشتگاه‌های خشکِ امید همسایگان؛ تا «باد رنجِ ناروای خلق را پایان.»
هنر است که هم مرد مهر باشی در وقتِ مهربانی و هم مرد خشم در مقابله با استبداد. هنر است که 40 سال خسته نشوی از نبرد، از در دل جنگ بودن و دائم صدای «آی آدم‌ها...» را شنیدن. انگار جایی دورتر از مرزهای ما زمزمه می‌کردند: «من قایقم نشسته به خشکی / با قایقم نشسته به خشکی / فریاد می‌زنم / وامانده در عذابم، انداخته است / در راهِ پر مخافتِ این ساحل خراب / و فاصله است آب / امدادی ای رفیقان با من»... و حاج قاسم همه را می‌شنید و آرام نمی‌گرفت؛ و می‌رفت به هر جا که سایه‌ ظلم روی سر مردمی سنگینی می‌کرد... «سرزمین‌هایی دور / جای آشوبگران / کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه‌ی آن / می‌نشانید بهارش گل با زخم جسدهای کسان.»
هنوز صبح است و من در شوک این که حاج قاسم را باید شهید سلیمانی بخوانیم. همانی که خودش همیشه دوست داشت. حالا دیگر نه فقط فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی، بلکه رادیو و تلویزیون هم از او می‌گویند. بنرهای تبریک و تسلیت شهادت در شهرها بالا می‌روند و حال هوای شهر بارانی می‌شود در سوگ و دلتنگی‌اش... برایش در دوردست‌ها نیز «می‌گریند روی ساحلِ نزدیک / سوگواران در میانِ سوگواران...»
حالا همه جا تو را می‌شود دید حاج قاسم؛ که ققنوس‌وار از آتش سر برآوردی و تکثیر می‌شوی در کوچه‌ها، خیابان‌ها، شهرها، روستاها و دل‌ها؛ «ققنوس، مرغ خوشخوان، آوازه‌ جهان...» جاری شدی در تار و پود آزادگی و آزادیخواهی و ملتی که فراتر از سمت و سوها و جناح‌ها «سوی تو می‌دهد از دور سلام...»

*جز دو بیت از مولانا، تمام جمله‌ها و شعرهای داخل گیومه بخشی از اشعار نیما یوشیج هستند.
نظرات شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
دریاچه‌ای به رنگ صورتی دادگاه رسیدگی به اتهامات ۲۱ متهم کلان ارزی نقاشی جورج فلوید روی دیوارها نامزد‌های بهترین عکس خبری جهان در سال ۲۰۲۰ جایزه خرس‌طلایی برای فیلم «شیطان وجود ندارد» فرش قرمز فیلم محمد رسول‌اف در جشنواره برلین شیوع کرونا؛ در قم چه خبر است؟ تصاویر تماشایی از اجرای امیرعباس در جشنواره
صدای «ابی» سرعت رانندگی را افزایش می‌دهد؟! صحبت‌های دانشجویانی که امروز از چین برگشتند نصیریان: وقتی مهرجویی گفت بیا، دویدم رفتم / فیلم فیلم/ صحنه های سانسور شده بازی ایران_اسپانیا فیلم/ زیباترین گل های جام جهانی تا این لحظه امیرعباس کچلیک: ماهی ۵۰ میلیون درآمد دارم اشک ها و لبخندهای فینال لیگ قهرمانان عمل جراحی بهداد سلیمی با موفقیت انجام گرفت+ویدیو مراسم حرکت میلیونی عاشقان حرم اباعبدالله الحسین(ع) + فیلم همایش شیرخوارگان حسینی + فیلم